خيال، هنر و انسان
نويسنده:
علي سعادت پناه
خيال شناسي در
همه حوزههاي فكري از جمله حكمت، فلسفه، دين، اسطوره شناسي و روان
شناسي و غيره، همواره مورد پرسش و تامل قرار گرفته است. از اين رو، خيال
همواره مورد توجه متفكران قديم و جديد بوده است. اين نوشتار به بررسي اين امر
مي پردازد.
خيال چيست و چه
حقيقت و ماهيتي دارد و با چه صفات و اسمايي بايد تعريف شود؟ در واقع، خيال
چند معني دارد. اگر به فرهنگهاي لغت و اصطلاح نامهها رجوع شود، اولين
معادل «خيال» عبارت است از تصوير، تصوير شيء در چشمه و آب و آينه. بنابر
اين، خيال تصوير است و به عبارتي، صورت منعكس در اشياء است. درباره تصوير
و صورت نيز مباحث بسياري مطرح است. صورت آن چيزي است كه در برخي نحله هاي
فلسفي هويت و شخصيت و در نهايت، ماهيت اشياء را ميسازد و تعيين ميكند. اما
خيال و صورت خيال فراتر از اين مراتب نيز تلقي شده است؛ به اين معني كه
تصوير منعكس در آب يا تصويري كه بر روي چشم ميافتد، ساده ترين معادلهاي
لفظ «خيال» است.
به همين دليل، در تاريخ
حكمت و فلسفه، وقتي وارد حوزه خيال شناسي ميشويم، بحث تفصيل پيدا ميكند؛
چه از باب وجود شناسي و چه از باب معرفت شناسي. اما در كل، اگر به اين
مباحث توجه كنيم، بيشتر در مرتبه وجودي و ذهني يا علمي به خيال منسوب
ميشود. نخست، خيال در مقام قوه مدركه خيال، چون قوه و موضوع شناسايي
مشاعر بشري و انساني است. اين همان ساحت فاعلي خيال است. انسان با اين
قوه ميتواند تخيل كند و عالم را تخيل نمايد و متعلق شناسايي خويش سازد و
از منظري اين عالم در خيال آدمي انكشاف پيدا كند و صور خيالي در آن اشراق
و يا انشاء شود. بنابر اين، اين گونه از تفكر ما تفكر خيالي است. وقتي فكر ميكنيم،
صور مختلفي پيدا ميكند، يكي از اين مراتب تفكر، خيال است كه به تخيل
تعبير ميكنيم. پس خيال در ماست و ما منشا آن هستيم. خيال ديگر، خيالي است
كه ما دركش ميكنيم. اين خيال همان صورتهاي خيالي و تصاوير تخيلي است. اين
صورتها در نزد قوه خيالي ما حاضر ميشوند و ذاتا مستقل از ما وجود دارند. ما
اشياء و اموري را خيال ميكنيم و به محض تخيل صورتهاي حسي موجود در برابر
ما شهود و احساس ميشوند. يكي از ويژگيهاي
خيال اين است كه با محسوسات و عالم حس ارتباط پيدا ميكند؛ يعني خيال را
نميشود از عالم حس جدا كرد. به همين دليل، به قوه خيال نام حس را نيز
اطلاق كردهاند، ولي گفته شده «حس باطني.» خيال يكي از حواس باطني است،
اما آنچه متعلق حس ظاهري است مانند امور مسموع و مشهود و ملموس و غيره به
خيال تعبير نميگردد و امور مخيل تلقي نميشود. ولي زماني كه ما رابطه مان
را با عالم حس قطع ميكنيم، خيال فرا ميرسد؛ يعني خيال از عالم حس كنده
ميشود. به عبارتي، خيال از حس آغاز ميشود. وقتي گلي را حس و لمس ميكنيم،
ميبينيم كه در مقام حس قرار گرفته ايم و تا وقتي كه گل در برابر ما حاضر
است، از صورت حسي سخن ميگوييم. از مرحله اي كه چشمانمان را ميبنديم و
رابطه حسي خود را با گل قطع ميكنيم، وارد عالم خيال ميشويم. يعني خيال،
صورتي حسي است كه اصلش غايب شده است. ديگر اين اشياء را مستقيما حس نميكنيم.
همين قوه خيال است كه امكان تفكر آزاد از هر قيد حسي را براي انسان فراهم
ميكرده است. او ميتواند به هر جا سر بكشد و هنگامي كه در خانه نيست، به
ياد خانه اش بيفتد. در ساحت خيال است كه انسان آزادانه صورتهاي خيالي را
در كار ميآورد و بار ديگر آنها را در غياب اشياء واقعي در نظر ميآورد. اين
قوه ثانويه را برخي فلاسفه «قوه ذاكره» يا «مصور» نيز گفته اند. به هر حال، مفهوم
خيال با عالم حس ارتباط برقرار ميكند و اگر حواس ظاهري نداشتيم، حواس
باطني نيز موجوديت نداشت و ارتباط انسان با عالم خلقي به كلي ميگسست. چرا
نابينايان قادر به تخيل رنگ نيستند، زيرا هرگز حسي از رنگ نداشته اند؛ يعني
توان ابصار و بصر در آنها نيست. بنابر اين، رنگ براي آنها قراردادي است. عالم
نابينايان طوري است كه از عالم محسوسات بصري كنده شده است و همه امور
بصري را تحويل به ساير محسوسات ميكند. او ميتواند لمس كند، ببويد و با گلها،
الحان و موسيقي كيهاني از طريق حواس ديگر عقل و ذهن و قلب خود ارتباط
پيدا كند، اما رنگها برايش معني و مفهومي به طور محض ندارند. قوه خيال كه
عالمي دروني است، يك مصداق خارج از موضوع شناسايي و انسان مدرك دارد كه
همان عالم محسوسات و صور حسي است. فرض كنيد در فضايي مانند سينما يا آمفي تئاتر
به سر ميبريد و بعد از آن خارج ميشويد. در اين حال، در ساحت خيال به ياد
آن فضا مي افتيد و آن را به مخيله خويش راه ميدهيد. اين نوع خيالات
معطوف به عالم حس و خيال راجعه به محسوسات است. آن چيزي كه مورد و
متعلق فلسفه كلاسيك هنر است، زيبايي صوري است. يعني زيبايي شناسي و
استتيك رجوع به مرتبتي از اشياء ميكند كه ميخواهد زيبايي هندسي و رياضي
آنها يا تجربه دروني حس آدمي را از اشياء محسوس بيازمايد و درك كلي از آنها
پيدا كند و زيبايي را چون ماهيت هنر كلاسيك تلقي نمايد. استتيك از ريشه
استتوس به معني افراد مشهود و استتيس به معني مشاهده آمده است. سيمستن و
سمي پهلوي به معني مشهود افتادن و به نظر آمدن و جلوه كردن با استتيس به
معني ظاهر و مشهود و آنچه داراي جلوه و زيبايي (شاهد در اصطلاح عرفا) و
برازندگي است، هم ريشه است. زيبايي در ظاهر و صورت ظاهر در كار است و اولين
مرتبت زيبايي در همين صورت ظاهري و حسي است كه با محسوسات ارتباط دارد. بنابر
اين، استتيك و علم زيبايي شناسي و استحسان با زيبايي صورت ظاهري سروكار
پيدا ميكند. آن چيزي كه بيشتر ظهور و نمود دارد، زيبا تر به نظر ميرسد. هر
چيزي كه بيشتر به چشم مي آيد، زيباتر است و ما را به خود جذب ميكند. زيبايي
آن صفتي است كه اثري وضعي در ما ايجاد كند. كيست كه از زيبايي متنفر باشد
و از آن دوري گزيند؟ همه ما زيبايي را دوست داريم. زيبايي منشا عشق است. اگر
زيبايي نبود، عشق زاده نميشد. عشق، فرزند زيبايي است. هر قدر زيبايي خالص تر
و محض تر، عشق برآمده از آن نيز اصيل تر و خالص تر و ناب تر است. برخي فلاسفه سخن
از عشق افلاطوني ميگويند. اما منشا اين عشق كدام زيبايي است؟ آيا زيبايي
محسوس زيبايي صورتهاي ظاهري و حسي است؟ قدر مسلم منشا اين عشق زيبايي
ديگري است. آن زيبايي را زيبايي مثالي و ايده آل ميگويند. درحقيقت،
زيبايي مثالي از صورت معقول و باطني و ملكوتي و مثال نشات ميگيرد؛ آن
صور كه در آسمانهاست نه زيبايي زميني. زيرا اين زيبايي زميني منشا عشق
زميني ميشود، در حالي كه عشق افلاطوني يا عشق آسماني، منشا و مبدا آن
زيبايي آسماني است. محسوسات از اين
نظر كه وجهي نمايشي و زيبايي شناسانه دارند، از آنها مفهوم زيبايي شناسي
كلاسيك حاصل آمده است. همين مفهوم اين جهاني و يا حسي عاطفي و روان
شناسانه و نفساني و سوبژكتيو است كه مورد توجه فيلسوف آلماني «بومگارتن» در
علم زيبايي شناسي مدرن ميشود. در اين عالم، حتي صورت طبيعي حسي نيز كم و
بيش منتفي ميشود و گونه اي صورت كاو و گوژ جايش را ميگيرد. صورت با گوهر
و چهره نيز هم معني است. در زبان سانسكريت، «سيترا» بوده كه در زبان فارسي
قديم به «چيترا» تبديل شده است. از اين معني است كه اسم مينوچهر و منوچهر
برآمده است. منوچهر همان چهره بهشتي و مينوي است، در برابر چهره دنيوي و
ناسوتي. مينو با بهشت و ملكوت و عرش نسبت پيدا ميكند. اسامي فارسي ريشههايي
عميق دارند كه اغلب، امروز فراموش شده است. گاهي آنها را در مقام تمسخر به
كار ميبرند، اما اصل شان امر ديگري است. مانند اسم اردشير كه خود از كلمه «ارته
خشتره» آمده است. «ارته» يعني مقدس و «خشتر» همان شهر و شهريار است. بنابر
اين، ارته خشتره به معني شهريار مقدس است و شهريار پاك. پس هرگاه ما
تعبير زيبايي شناسي استتيكي را به كار ميبريم، بيشتر نظرمان معطوف به
عالم حس است. از اينجا استتيك آن نوع انديشه هنري است كه معطوف به
زيباييهاي زميني است و از آنجا به زشتيهاي هيولايي ميرسد كه از نفس برميخيزد.
زيباييهاي زميني نيز مراتبي دارد كه هر قدر خالص تر ميشود، به زيبايي
مثالي نزديك تر ميگردد تا آنجا كه اين زيبايي مجازي پلي براي انتقال به
زيبايي ملكوتي و حقيقي است. در مقابل زيبايي و عشق حاصل از آن، زشتي نفرت
زاست و دافعه ايجاد ميكند. زشتي در نفس ما رنج و عذاب ايجاد ميكند. البته
زشتي هيجان انگيز و غير متعارف نيز هست و با غلبه بشرمداري چنان وضعي پيش
مي آيد كه اين دو با يكديگر خلط ميشوند و موضوعيت متباين خود را از دست ميدهند.
البته در گذشته ممكن بود كه در فرهنگي چهره اي زيبا تلقي ميشد، ولي در
فرهنگ ديگري همان چهره زشت محسوب ميگرديد؛ يعني همان چهره اي كه در
آنجا زيبا بود، در اينجا زشت محسوب ميشد؛ چنانكه در برخي قبايل كهن، برخي
چهرههايي كه مظهر زيبايي تلقي ميشدند، به دليل زينت و آرايش غير معمولي
كه در جمجمهها و گوش و بيني شان صورت ميگرفت، بسيار مشمئزكننده و كريه
به نظر مي آمدند. اين گونه آرايش با جادو و نوعي آيينهاي جادويي مناسبت
داشت. اين زشتيها در نظر آن قوم چه بسا زيبا تلقي ميشد. به خيال و عالم
آن و صورت خيالي و صورت حسي پرداختيم و گفتيم اولين مرتبه زيبايي از
اشياء و صورتهاي محسوس برميخيزد و سپس به زيبايي صورتهاي روحاني و فوق
محسوس انتقال پيدا ميكند. خيال ميتواند اسباب وصول به صورتهاي روحاني و
مثالي برزخي شود، اما در نظر كلاسيك و فلسفه يوناني اين صورتها حقيقت و
واقعيت ندارند. صورتهاي واقعي همان صور محسوس يا معقول محض است، نه صورتهاي
خيالي برزخي. خيال موجب ميشود انسان از عالم حس كنده شود و به عالم جامع
و وسطي تعلق پيدا كند كه نه مادي محض است و نه مجرد محض، براي آنكه
آثار ماده را ندارد. شما وقتي آتش را در خيال تان تصور ميكنيد؛ اين آتش
سوزاننده نيست و هويت مادي ندارد. اگر چنين نبود امكان تصور و تخيل و
محاكات آتش و نيز هر شيء ديگري وجود نداشت. تصور كنيد اسيدي را خيال ميكرديم
كه خاصيت مادي خود را داشت؛ در اين صورت، با چه وضعي رو به رو ميشديم؟
از همين نظر ممكن است بسياري در خواب و خيال خود آدمهايي را بكشند يا به
آدمهايي عشق بورزند و از انسانهايي متنفر باشند. اينها همه در عالم خيال
چهره ميگشايد و حكايت از كندگي آدمي از عالم حس ميكند. آنچه از عالم
خيال متعارف گفتيم، رجوع به عالم حس ميكرد و معطوف به صورتهاي حسي
بود. گاهي از همين صورتهاي محسوس يك صورت كلي در نظر ميآيد و آن خيال
منتشر است. انساني را تصور كنيد كه مصداق فردي ندارد، نه حسن و حسين است و
نه مريم و هدي؛ و از سويي، مصداق كلي انسان نيز نميتواند باشد بلكه صورت
برزخي و بينابيني آن است؛ يعني هيئت بشري دارد و از مواجهه قوه مدركه
خيال با عالم محسوس حاصل شده است. اين صورت هنوز به حد تجرد صورتهاي
معقول نرسيده است؛ از اين رو، هيات انساني دارد و صورت بشري. به همين دليل
عالم خيال از صورت حسي خارج نميشود و رنگ و بو و طعم و لحن و صوت خويش
را از دست نميدهد. همين شرايط عالم عيني محسوس در عالم خيال ظهور دارد،
منهاي هويت مادي انضمامي آن و هرگز صورت خيال مجرد و معنوي محض نميشود. صورت
مجرد و معنوي محض خصلت اين جهاني ندارد. يونانيان عصر فلسفه سقراطي هرگز
حقيقتي را براي خيال و صورتهاي خيالي در عالمي فراتر از حس قائل نشدند. از
اين نظر، آنچه در باب دو وجه خيال و صورتهاي خيالي راجعه به امور محسوس
اشاره رفت، به انديشه متافيزيكي يوناني باز ميگردد. يونانيان خيال را
صرفا در همين قلمرو حسي ميديدند. افلاطون اگر چه عالم برزخي صور رياضي را
پذيرفته بود، اما قائل به صور خيالي برزخي نبود. ارسطو و يونانيان متاخر نيز
چنين نظري داشته اند. اينها خيال را به همين جهان و به سايههاي اشباح و
تصاوير حسي محدود ميكنند. در نظر آنها، خيال همين عالم محسوس است ولي از
آن جدا شده و در ذهن قرار گرفته است. يعني هر چيزي كه از عالم محسوس جدا
شود و به ذهن ما انتقال پيدا كند، بدون تصرف امري خيالي است، كه گاهي
نيز مورد تصرف حسي قرار ميگيرد و هويت اصلي خود را از دست ميدهد؛ مانند
آنچه در باب شترگاوپلنگ يا صورت خيالي برخي موجودات اساطيري ملاحظه ميشود.
اين مرتبه اي از خيال و تخيل به مخيله و صورت متخيل تعبير شده است. اين
صورتها ميتوانند جنبه اي سمبليك پيدا كنند. از اين نظر، انسان ميتواند در
عالم خيال خود با قوه متخيله از صورتهاي حسي هيئتهاي جديد بسازد. اين
صورتها در يوناني با خرافه و سايههاي بي بود اشباحي قرين تلقي ميشود. بنابر
اين فانتاسيا يعني صور متخليه و ايكاسيا يعني عكس و تصوير خيالي. عكس و
تصويري كه قوه مدركه انسان تصرف ميكند و از واقعيتهاي محسوس دور ميسازد،
موجودات هيولايي را به وجود ميآورد. اين مراتب همان طور كه اشاره رفت،
به عالم يونانيان عصر پس از سقراط مربوط ميشود. اما قبل از سقراط،
يونانيان هرگز چنين نينديشيدند. از دوران قديم در شرق و غرب، خيال صرفا به
امر محسوس محدود نميشود. آنها به موجودات خيالي فوق حسي ولي واقعي قائل
بودند و هرگز اين موجودات را خرافي و دروغين تصور نميكردند و آنها را صورتهاي
وضعي و جعلي كه بشر با تصرف و كاستن و فزودن و تركيب در صورتهاي حسي به
وجود آورده و به شيوه اي موجب انتزاعي شدن صورت شكني آنها شده باشد، نميدانستند.
در اساس آنها براي خيال و آيكون ها حقيقتي ماورايي نيز قائل بودند. عالم
خيال، خود حقيقتي مستقل دارد و صور خيالي نيز در آن مستقل از انسان، به
تناظر قوه خيال و صورتهاي خيال موجود در مشاعر انساني تقرر دارند. يونانيان
سقراطي همين مراتب انساني را بعد از مرگ نابود ميدانستند و بقايي برايش
قائل نبودند و آن را هرگز جاودانه ندانستند، در حالي كه براي عقل و نفس
ناطقه انسان قائل به بقا و جاودانگي بودند. آنها خيال بشري را با ساحت حيواني
قرين ميدانستند و به مرتبه نازله حيات بشري مربوط. اينكه عقل به طور
جزئي و فردي باقي ميماند يا خير، در يونان اختلاف است. مشائيان ارسطويي
معتقد به عقل متصل به ساحت كل و جهاني خود ميشوند، در حالي كه خيال
وجودي پس از مرگ ندارد تا به عالمي بپيوندد. بنابر اين، در عالم فلسفي
يوناني، خيال، هويت مستقلي نداشت كه پس از مرگ باقي بماند. عالم اساطيري
شرقي كه پر از فرشتگان و ديوان و ارواح انسانهاي قديس يا شرير موجودات
عجيب الخلقه اساطيري است، در اساس نميتواند نسبت به عالم خيال چنين
ديدگاهي داشته باشد. بنابر اين، مبدا همه صورتهاي خيالي به آسمان و ملكوت
و عالم بالا و يا عالم پايين دوزخيان منسوب ميشود. صورتهاي دوزخي به ملك
اسفل و سرزمينهاي زير زمين باز ميگردد، چنانكه سرزمين هادس يا پلوتون،
خداي مرگ يونان اساطيري، زير زمين است. در مقابل، سرزمين خدايان و فرشتگان
و نيمه خدايان و ارواح قديسان و هرمسيان، عالم ماوراي حس است. در اينجا،
مبدا كل خيال انساني عالم پايين نبود، عالم حسي نبود و به فوق آن يا تحت
آن ارتباط داشت. بايد توجه داشت كه اين تقسيمات ديني و اساطيري فلسفي در
آن زمان هنوز بر اذهان بشر غلبه نداشت، زيرا چنان در عالم وحدت غرق و
منجذب بود كه به اين مراتب متكثر و تفكيكها معطوف نميشد. اين جهان پاره
پاره و شرحه شرحه ماست كه به دوگانگيها و چندگانگيها معطوف ميشود. در
اين جهان، گاهي ماورايي و متعالي فكر ميكنيم و غرق در وحدت حق ميشويم
و گاه مادون و متداني ميانديشيم و گاهي اوقات در افق طبيعت به عالم نظر
ميكنيم و اين همان نگاه طبيعت انگارانه و جهان مدارانه يونان كلاسيك
است. اين تقسيمات مربوط به دنياي انساني است، اما انسان عتيق كمتر در اين
مراتب تفكيكي و متكثر پراكنده و منتشر ميشود. او چنان مست عالم وحدت است
كه به اين تفكيكها اغلب بي تفاوت ميماند. نيچه معتقد است اين تفكيكهاي
مابعد الطبيعي قبل از سقراط و افلاطون در غرب وجود نداشته و با افلاطون اين
مراتب دوگانه ماوراء الطبيعي و طبيعي شكل گرفته است و در شرق با
اوپانيشادها و ويدانتاي بودايي اين جهان انشقاق پيدا كرده است؛ يك جهان
زميني در مقابلش يك جهان آسماني وجود دارد. پيش از اين زمان، چنين تفكيكهايي
در كار نبود و انسان در حال وحدت خلسه و طرب به سر ميبرد. در مقام انجذاب
ميتوان گفت حتي صورت خيالي و حسي و عقل و مانند اين صورتهاي متكثر در
كار نبود. اين مراتب در دوران متاخر پس از پيدايي متافيزيك يوناني در تاريخ
بشر تماما ظهور پيدا كرده است. در حالي كه در
دوران كهن تر (نامي كه به دوران ديني و اساطيري شرق اطلاق ميكنند عصر
خيال است) خيال آينه اي بود كه عكس حقايق ازلي در آن منعكس ميشده است.
شاعران و حكماي انسي و معنوي به همين نكته، نظر داشتند. مولانا از خيالاتي
سخن ميگويد كه دامگه اولياء است و چون عكس مه رويان بوستان خداوند مينمايد؛ آن خيالاتي كه
دام اولياست عكس مه رويان
بستان خداست آن خيالات يا
صورتهاي خيالي كه دام اولياء است، تصوير اولياء و قدسيان ملكوت خداوند است.
صورتهاي خيالي زيبارويان بهشتي خيالات اولياء را جاذب است. اين خيالات به
هيچ وجه به آدم حسي و جسماني تعلق ندارد و حتي به آن معني صورتهاي تركيبي
متخيله نيز نتواند بود كه در مراحلي از حيات تشبيهي اساطيري انسان شكل
گرفته و با دوران ميتولوژي و سحر و اسطوره و جادو مناسبت دارد. اين تركيب
بندي صور مخيل، خود حكايت از آزادي بشر ميكند. در حقيقت، انسان در عالم
خيال گونه اي از آزادي را تجربه ميكند كه در قلمرو فلسفه امري محال است.
از اينجاست كه بسياري از متفكران مانند كانت و هايدگر، مقام هنر را مقام
آزادي بشر تلقي كردهاند. آزاديهايي هست كه جز در اين عالم تحقق يافتني
نيست و در عالم عيني ناممكن است. انسان بسياري از طلبها و تمناها را در
عالم خيال ميبيند. در قلمرو علم، چنين خيالات و آمالهايي نامعقول است. در
عالم اسطوره، انسان صورت كامل خويش را ميبيند، در حالي كه در عالم خيال،
اقسام صور به نمايش در ميآيند. بسياري از اختراعات و صنايع مستظرفه و غير
آن در عالم خيال تكوين پيدا ميكنند. بسياري از فرضيههاي تخيلي علمي نيز
در عالم خيال حسي شكل ميگيرند، زماني كه خيال، كار تصويرسازي جهان را در
قلمرو علم شكل ميدهد. به عالم خيال مطلق و مثالي باز گرديم كه اولي را «ملكوت
اعلي» و دومي را «خيال منفصل» و «ملكوت اسفل» خوانده اند. اين عالم به
عالم خيال حسي و به حس باطني نور ميبخشد و آن را در نظر حكماي اشراقي و
عرفا ظاهر ميسازد. اين خيال وابسته به عالم حسي نيست. از اينجا نگاه كهن
اساطيري به خيال و سپس نگاه ديني اسلامي و مسيحي براي آن مراتبي قائل
است كه با عرف يوناني فلسفه متفاوت است. در نخستين مرتبه، خيال يكي از
قواي باطني انسان است كه به سخن ابن رشد، بدان مصوره هم ميگويند و آن
را قوهاي ميدانند در انسان كه حافظ صور موجوده باطن است، حس مشترك
حاكم بر محسوسات است و خيال حافظ محسوسات است. حس مشترك صور را مشاهده ميكند
و خيال، تخيل ميكند. قوه خيال، مجرد است و صوري كه در آن موطن اند، مجرد
از مادهاند. خيال طبيعي و رئال، هنگامي كه صورت شكني ميشود و انتزاعي ميگردد،
ماده هنر جديد و مدرن ميشود و با خيال مجرد وحدت پيدا ميكند. اين خيال را
در هنر مدرن، سوررئال مينامند كه ربطي به فوق طبيعي و ماوراء الطبيعه
ندارد. از اينجا، در خيال، رئال و سوررئال جديد و مدرن با يكديگر متجانسند و
ربطي با خيال مثالي و ملكوتي قدسي كهن ندارند. خيال حسي در آغاز
دوره جديد صرفا در قلمرو اشياء حسي بود و هنوز وارد عالم سوررئال نشده بود. اين
عالم سوررئال چنانكه آمد، از منظر شرقي و ديني، عالم ممدوحي نيست و
فراواقعيت و امثال آن كلماتي بي ربط است. سوررئال در واقع خيالي است كه
به حال خود رها شده و دائما بر عالم طبيعت حجاب ميكشد و در آن تصرف ميكند
و صورتهاي انتزاعي جديد از آن ميسازد تا مرحله اي كه شكلهاي مدرن كاملا
از عالم طبيعت فاصله بگيرند و هيچ رابطه اي با عالم واقعيت نداشته باشند.
حتي آن موجودات عجيب وغريب و شگفت انگيز جادويي و سحرآميز اساطيري ربطي
به امور سوررئال ندارند، زيرا نفساني محض نيستند. صورتهاي سوررئال درعمق
نفساني و ذهني و سوبژكتيو هستند و به جهاني وراي سوژه تعلق ندارند. بشر خود
موجودات سوررئال و هيولاهاي خويش را از طريق نفوذ در چالههاي نفس ميسازد
و خلق ميكند. اين صورتها و هيولاهاي سوررئال حتي ربطي به صورتهاي طبيعي
و زميني عادي نيز ندارند، بلكه با تحريف در آنها شكل ميگيرند. به مجموعه
آثاري توجه كنيد كه امروزه تحت عنوان «آثار بي عنوان» ارائه ميشوند. اينها
اغلب فرم و فيگور و صورتي ندارند و صرفا خيال مجردي اند كه از عالم طبيعت
و ماوراي طبيعت كنده و جدا شده اند. نهايت آنكه القائات نفس و شيطانند و
از اين طريق به عالم تحت ملك يا ملك اسفل تعلق پيدا ميكنند. از اين
نظر، مبنايي واقعي و عيني مييابند. همان طور كه خيال حسي و خيال متصل و
خيال منفصل، عالمي دارد، خيال مجرد نيز در نهايت، عالمي دارد كه نفس اماره
و ملك اسفل است. از اينجا در مقابل خيال متصل قرار ميگيرد كه انعكاس صورتهاي
خيال منفصل و مثال و ملكوت در نفس مطمئنه آدمي است. عالم خيال منفصل
عالم زيبايي ملكوتي است، عالم خير است، عالم حقيقت است. اما خيال مجرد
عالم زشتي است، عالم شر است، عالم باطل است. در اين حالت، از خيال،
انسان تصاويري را ادراك ميكند كه از عالم زير زمين، عالم شياطين، عالم
ارواح خبيثه و عالم اجنه و پريان ميآيد. در حالي كه تصاوير اولي از عالم
فوق زمين، عالم فرشتگان، عالم ارواح مقدسه انبياء و اولياء و عالم كروبيان
است. منبع: روزنامه رسالت

